دیروزدر پیچ و خم های تاریک خاک راهم درمانده , گریستم
دیروز برای هم دردی مهتاب, برای بی مهری آفتاب,
دیروز برای تنهایی پرنده گریستم
دیروز در باریکی خاک راهم ,در تاریکی آسمانم ,
پرنده را تنها یافتم
خواستم از تاریکی بگریزم اما من نور به همراه داشتم و نور را , بر تاریکی برتر یافتم
خواستم بنشینم تا به پایان, اما آوازی را که می خواندم چه کنم؟
دیروز برای آواز پرندگان گریستم
دیروز به ناگاه اشک هایم از زندان رها شدند
دیروز برای زندان چشمانم گریستم
دیروز دوباره پرسیدم :من در بهشت زمین چه می کنم ؟اما پاسخی برایش نیافتم
دیروز دوباره بهار را جستم اما آن را جز درون قلبم نیافتم
دیروز برای دلتنگی بهار گریستم
دیروز برای دشت شقایقی که پرنده راهی برای آن نداشت گریستم
دیروز برای پرنده گریستم
نوشته شده توسط نسیم در چهارشنبه سی ام مرداد 1387 ساعت 14:29 موضوع دیروز... (نسیم) | لینک ثابت
صبحدم می آید و من به گوش گلها می خوانم سحر دمیده است سر از خاک برآرید من شوری در سر دارم من آوازی بر لب دارم سحر دمیده است آنگاه که در دشت پا می نهم شبنم یخ زده است در حیرتی آشفته سهم کدامین گناه را به گردن می کشد هاج و واج می مانم سبویی در دست ره به سوی کدامین جویبار نهم مرا یاری رسانی نیست گناهش را زدایم اشک هایش بروی گونه هایش یخ زده است و چشمهایش خیره به راهی سبزی زندگی را انکار کرده بود آبی اسمان را انکار کرده بود و فلک او را محکوم ساخت روزگار بر وفق مرادش دشت به زیر پایش و خاطراتی سوخته اکنون در نگاهش پس چه را می جوید 
نوشته شده توسط شبدر در پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387 ساعت 8:47 موضوع | لینک ثابت
نشسته ام
در کنار خاک راه سرنوشتم , بر روی خاک نشسته ام
نه ابتدا , نه انتها , هیچ دیده نمی شود انگار
اما من بر انتهای تاریک جاده چشم دوخته ام
ترسیدم از تاریکی , از برگشتن , از دیدن راهی که از آن آمده ام
چرا دیگر از کسی نمی پرسم پایان این راه کجاست؟
همچون پرنده ای که در نهایت هستی قفس را می پذیرد
به تاریکی خاک راه تن در داده ام
من گم شده ام
به قول دوستی من در کوچه های خوشبختی گم شده ام
چیزی ندارم ,هیچ, جز دلی کوچک
که پرنده را تنها دارایی گرانبهاست
هر آنچه بار بود را دور انداخته ام
دیروز از تاریکی از ترس به او که تنها پناه پرنده است پناه برده ام
دیروز پرنده را به او که می پرستدش سپرده ام
باید بروم
زمانی چند است که آسودن را بهانه کرده نشسته ام
نشستم تا اندکی دیرتر به دوراه خاک راه برسم
دوراهی که می دانم در آن درمانده ام
باید بروم هنوز مرا می خوانند
دیروز آواز پرندگان را شنیده ام
باید بروم من دیر مانده ام
نوشته شده توسط نسیم در پنجشنبه هفدهم مرداد 1387 ساعت 16:54 موضوع | لینک ثابت
خانه ام ابری ست چهره ی ابر به چشمان زمین خیره شده سرو آشفته چه حالی دارد من نیایش گر باران که دمی می بارد روزنه روی من آن چهره گشودست کجا می بارد دل غمگین من ار شوق وجودش رنگین ره گشا چون که به آرامش جان می برمت او به من می گوید شاید از نور وجودش به خیالم شرری می بارد دل در اندوه نهفت باز کن خانه ی ابری سر درش ابر نشسته ست مرا می خواند بار کن خانه ی ابری
شعری که خواندید تحت تاثیر پرواز استاد نعمت نعمتی نوشته شده
نوشته شده توسط شبدر در یکشنبه سیزدهم مرداد 1387 ساعت 19:19 موضوع | لینک ثابت
به من دشتی پر ازشقایق بده
تا همچون کودکی ها دنبال قاصدکها کنم تا گرفتن پروانه ها تنها آرزویم باشد
تا همچنان نگاهم رد پرواز پرنده ای را بگیرد
و نوری زیبا برایم به ارمغان بیاور
تا چشمانم پرده تاریکی را بدرد تا خورشید در خاک راهم بدمد
و به من دنیایی از احساس بده
هرچند احساسم اندکی سرریز کند هرچند در غم بهار دلم هوای پاییز کند
به من توانی برای زندانی کردن اشک ها بده
آخر , پرنده رها که دیگر گریه نمی کند آخر , ابر سفید که دلش تنگ باران نمی شود
قلبم را (این خانه کوچکم را ) رز زردی مهمان کن
تا آرامش را از آن به ارمغان بگیرم تا در آغوش زیبای آن بمیرم
و من را به سان دریا بساز
تا در گذر از امواج به آرامشی پایدار برسم تا آنچه پرنده را می آزرد به سوی ساحل برانم
نوشته شده توسط نسیم در سه شنبه هشتم مرداد 1387 ساعت 17:55 موضوع دشت شقایق (نسیم) | لینک ثابت
در خاطرات غريب زمان محو مي شوي به ياد آسمان كودكيت به ياد زمين آفتابيت به ياد پرچين هاي پر از ياس باغمان كنار جاده مي نشيني چشم مي دوزي به نهايتش به چه مي ماند به شبي كه روزش رسيده و تو همچنان مي ماني چشم به راه نفسي كه جاده خلوت تنهايي ات را باغ نشاط بي پرنده ات را به آسمان آبي شاپركها به گلبرگهاي بارانخورده اش شبنم نشاط بروياند سكوت زيباي سحر مي شكند به نشاط گنجشك ها به رويش گلبرگ ها نشاط مي رويد نسيم مي پويد وقاصدك به پرواز در مي آيد 
نوشته شده توسط شبدر در یکشنبه ششم مرداد 1387 ساعت 9:32 موضوع | لینک ثابت
باز دوباره صبح است, هنوز خورشید متولد نشده است.
هنوز هیاهوی گنجشکها آغاز نشده است
هنوز سوز صبحگاه پایان نیافته است
هنوز ندای دلم پاسخی نگرفته است
هنوز پرنده ام پرواز نکرده است
صبح است, هنوز خورشید متولد نشده است.
و من دوباره می نویسم:
به یاد ترانه ای که با حزن صدایش گریستم و نوشتم: هرگز آن راتاانتها نخواهم شنید.
به یاد شبی که غرق درزمین مهتاب را از یادبردم ونوشتم:گاهی به آسمان نگاه کن.
به یاد لحظه ای که درخاک راه سرنوشت ترسیدم و نوشتم:من از ترس می ترسم.
به یاد روزی که طوفان زندگی مضطربم کرد و نوشتم:طوفان را چه کنم ؟
صبح است, هنوز خورشید متولد نشده است.
و من می نویسم:
ای کاش یک بار, فقط یک بار, بر آمدن خورشید را در آسمانم نظاره می کردم.
ای کاش پرنده در جدال درونش به ناحق جانبداری نمی کرد.
ای کاش می دانستم آسمان پرنده چرا ابر دارد.
ای کاش.................
صبح است, هنوز خورشید متولد نشده است.
و من می نویسم:
چرا این بارسایه محو مهتاب را در آسمان صبح ندیدم؟
چرا در صبح هم چشمانم زیبایی آسمان شب را می جوید؟
چرا زندگی ای که آرام آرام باصبح آغاز می شودهمیشه پاک نیست؟
چرا این بار هیاهوی درونم را آرامش صبح پاسخ نمی گوید؟
صبح است, هنوز خورشید متولد نشده است.
و من هنوز می نویسم انگار برای نوشتن آفریده شده ام!
و من شاید این بار شهر پشت دریاها را یافتم!
و من می دانم نخواهم توانست ابرهای آسمان پرنده را کنار بزنم!
و من هنوز خوشبخت ترین پرنده روی زمینم!
آخر, صبحی زیبا را نفس میکشم!
آخر, باز هم لحظه طلوع را ندیدم!
آخر, این منم سرشار از آنچه احساس می نامندش.
آخر, این منم .
نوشته شده توسط نسیم در جمعه بیست و هشتم تیر 1387 ساعت 0:1 موضوع صبح است! (نسیم) | لینک ثابت
خيال از شامگاه مي گذرد نوايي دميد بر كرانه كه من مي آيم چه كسي مي گويد كه باز مي آيم همان دم كه در آسمان ازل را به ابد پيوند زدند و او گفت نيايش هايش را نمي پسندند روزنه اي گشوده شد كه را مي خواهند گلبرگي از نور بود بر كرانه مي تابيد رخ نمود تا عرش را نمايان كند نوايي ست كه مي خواند گويا كه توان گفتن ندارد سوار بر نسيم مي ماند تا غبار دل را بزدايد روح گيرد اوج گشايد چون پرنده بر دل شب و باز گويد كه من مي آيم
نوشته شده توسط شبدر در یکشنبه بیست و سوم تیر 1387 ساعت 0:18 موضوع غبار دل (شبدر) | لینک ثابت
و امروز همراه با غروب چهاردهم بهار,
پرنده دلتنگ گلهاست,
بگذار پرنده در پس بهار بار سفر ببندد.
پرنده بی تاب باران است,
بگذار پرنده در سوگ ابر سفید بنشیند.
پرنده تاب رنجش پرنده کوچکش را ندارد,
بگذار چشمان پرنده غم او را نبیند.
پرنده راه آفتاب را تنگ می کند,
بگذار پرنده دیگر طلوعی نبیند.
پرنده خسته است,
بگذار پرنده پایان یابد.
بگذار آسمان در نبود پرنده نفسی تازه کند.
بگذار پرنده ماه را نوازش کند.
بگذار پرنده نباشد.
پرنده خسته است,
بگذار پرنده بمیرد.

نوشته شده توسط نسیم در سه شنبه هجدهم تیر 1387 ساعت 13:36 موضوع بگذار..... (نسیم) | لینک ثابت
بر دلم حصارکی زلال من کشیده ام
به قامت نگاه تو
به بودن خیال تو
بر دلم حصاری از خیال من کشیده ام
به زندگی به بندگی
به نفس آرمانیم
حصاری از خیال من کشیده ام
به رویش بنفشه ها
به آسمان پاک تو
به روح این زمین زمان
حصاری از خیال من کشیده ام
به گونه ی زمین نگر
من از کرانه می روم
چه عاشقانه می روم
حصارک خیال را چه بی بهانه می درم
زمان به تاخت می رود
زمان به تاخت می رود
و من زلال از این خیال
کجا به راه می روم

نوشته شده توسط شبدر در شنبه پانزدهم تیر 1387 ساعت 18:41 موضوع | لینک ثابت
آخرین نوشته ها
درباره وبلاگ

من از دوردستها نیستم.
من از همین خاکم.
ازهمین زمین.
یکی از میان همین آشنایان.
تنها تفاوتم اینجاست
آنجا که می نویسم,
آنجا که می اندیشم,
آنجا که زندگی میکنم .
تنها گناهم انگار تفاوت است.
من در میان بهشتم ,
تنها مجازاتم انگار تفاوت است .
تنها تفاوت
(نسیم)
فهرست اصلی
نویسندگان
آرشیو موضوعی
مثل هیچ (نسیم)
زیستن (شبدر)
جاده سرنوشت (نسیم)
قاب زمان (شبدر)
قاصدکم.... (نسیم)
خواب (نسیم)
حصاری از خیال (شبدر)
بگذار..... (نسیم)
غبار دل (شبدر)
صبح است! (نسیم)
جاده رویا (شبدر)
دشت شقایق (نسیم)
خانه ابری (شبدر)
نشسته ام (نسیم)
شبنم یخ زده (شبدر)
دیروز... (نسیم)
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY