بهونه

امروز دلم بهونه می گرفت, روی یه صفحه کاغذ نوشتم: « بهونه »

بعد فکر کردم دیدم همه چیز یه بهونه ست.

تولد بهونه ایه برای بودن, برای وجود داشتن , برای امتحان کردن, برای امتحان شدن...

زندگی هم یه بهونه ست, یه بهونه برای اینکه نشون بدیم چقدر می تونیم پاک باشیم و چقدر پاک بمونیم.

عشق هم یه بهونه ست, یه بهونه برای باهم بودن, یه بهونه که سرآغاز باهم بودن میشه, سرآغاز تنها نبودن.

حتی ظلم هم بهونه ست, بهونه ای برای اثبات اینکه شاید هستیم و خیلی هم هستیم !

مرگ هم بهونه ست, یه بهونه برای بستن دفتری که شاید پاک, شاید هم ناپاک بوده , اما حالا رسیده به صفحه آخر...

همه کارامون بهونه داره, فقط کافیه لحظه به لحظه از خودت بپرسی کاری رو که می کنی بهونه چیه ؟

اون وقت می فهمی خوبه یا بد؟

همه وجودمون بهونه ست...

مراقب بهونه ها باشیم!!!

پرنده آسمان

صبح هنگام که خورشید برگی تازه باز می کند        پرنده رو به سوی آسمان راز و نیاز می کند
دلم همراه پرنده سوی آسمانها پر می کشد           اشک چشمانم دزدانه بیرون را سر می کشد
بر پرنده وعده کرده بودم هیچ , گریه نکنم                بر پروازمقدسی که قسمتم نشد هیچ ,شکوه نکنم
اما بر باران چشمانم , دلم سخت تنگ است           رنگ انتظارم انگار , سخت بی رنگ است
در دلم پریشانی انتظار, هنوز موج می زند              درونش پرنده پلی به سوی اوج می زند
خاطرم از بود و نبود سکوت مکدر است                   سرنوشتم اما انگار , در آسمانها مقدر است
دلم گویدم : پرده این سکوت را بدرم باید                دعای پرنده را پیاده تا درگاه حق ببرم باید
« الها پشت درگاهت کسی در می زند                  پرنده ای خسته در آسمان تاریک پر می زند »
هر دم دلم سوی بهار پرواز می کند                       زمستان اما هنوز بار سفر را باز می کند
به یاد بهار گلی زرد از زمستان, دلم می خواهد       طلوعی سبز از آسمان بی کران , دلم می خواهد
برف اما , گیسوی زمستان را شانه می کند            ابر سیاه جای جای آسمان را خانه می کند
نمی دانم ابرسیاه بغض کرده ,نمی بارد چرا؟           پروردگارم پرنده آسمان را دوست نمی دارد چرا؟
نگهبان اشک این چشمانم کیست آخر؟                 اینجا جایی انگار , برای پرنده تنها نیست آخر...
سفره دلبستگی زمینی ام رامی بستم ای کاش    همراه قاصدکی از این خاک,می رفتم ای کاش
اما می باید در این راه جان ببازم انگار                   خاک راهم را خشت خشت ز نو بسازم انگار